قُلْ إِنِّي عَلَي بَيِّنَةٍ مِن رَبِّي وَکَذَّبْتُم بِهِ مَا عِنْدِي مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلَّا لِلّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ
﴿ انعام- 57 ﴾
بگو: «من دليل روشنى از پروردگارم دارم و شما آن دليل را دروغ مىخوانيد. آنچه شما در باره آن (از نزول عذاب الهى) عجله داريد، به دستِ من نيست! حكم و فرمان، تنها از آنِ خداست! حق را از باطل جدا مىكند، و او بهترين داوران است.»
اولين جلسه هايي بود شايد كه صحبتهايش را مي شنيدم. كلامش ادبيات خاصي داشت و هنوز گوشهايم به ادبياتش عادت نكرده بود. در سالني نسبتا بزرگ در يكي از فرهنگسراها از فاصله دوري مي ديدمش. سكوت عجيبي كه در آنجا حكمفرما بود، خبر از غرق شدن حضار در كلام او و افكاري عميق مي داد. آرام و شمرده سخن مي گفت. در عين حاليكه اغلب كلماتش به ظاهر ساده و آسان بود اما مجموع معاني منتقل شده، عميق بود و بسيار جاي تامل داشت... به توصيه يكي از اقوام براي آموختن درسهاي خودشناسي در همايشهاي رايگان اين مرد جوان ثبت نام كرده بودم...
وقتي رسيدم كمي از شروع جلسه گذشته بود و او از قضاوت حرف مي زد. قضاوتي كه فاصله است... فاصله ي انسان تا حقيقت... حقيقتي آشكار شدني... آشكاري آن يگانه معبود در زندگي... يگانه اي كه داروي همه دردها و خاتمه دهنده ي رنج ها و ناداني هاست.... قضاوتهايي كه سنگهاي ديوار جدايي را بنا مي نهد....
گذر حوادث اما بيشتر نشانم داد كه چطور نيزه ي تيز همان قضاوتهاي بي اساسي كه فاصله انسان تا حقيقت هستند، قصد تخريب چهره اين معلم زندگي را كردند. ديدم كه قضاوت چطور گوشها را بر روي حقيقت مي بندد و ذهن را ناتوان از فهم مي كند. انسان به سادگی به سوي كفر كه در اصل همان كتمان حقيقت است پیش میرود و در گمانِ هدایت، عمرش را فنا می کند. قضاوتهاي نادرست راجع به حقيقت یگانه، شيوه هاي دعوت او، حاملين پيام و كلام او و .... همگي دست و پاي شعور انسان را مي بندند تا مباد كه بالا برود!
* * *
فراموش نكرده ام كه به شما دوستان عزيزم خوش آمد بگويم. با قدم سبزتان وبلاگ مرا يا شايد بهتر است بگويم وبلاگ خودتان را رنگين كرديد و باصفا. اما از آنجا كه نام خدا اول است و بالاست. با نام و كلام خدا آغازش كردم. بند بند وجودم مي خواهد كه اينجا پايگاهي باشد براي حقيقت گويي، نه دروغ گويي، نه كفر گويي، نه تعصب گويي....
دغدغه راه اندازی این وبلاگ اما از اینجا آغاز شد ....
رسم ناجوانمردانه ي دهان به دهان گشتن شايعات و دروغها و تهمتها ديربازيست پاگرفته است. حتي حبيب خدا هم در زمان جاهلان عرب از اين رسم مصون نماند و مورد كينه كينه ورزان و نفاق منافقان قرار گرفت. امروزه هم در همين نزديكيها در وبلاگهايي كه به نام خدا آغاز مي شود، دروغ پردازي هايي در پست هايي بي پايه و اساس به چشم مي خورد. آناني كه قصد كرده اند بزرگان را به رگبار تهمت و قضاوت ببندند. آنها مصاديق همان كلام در لوح محفوظند كه مي گويد: كرانند، لالانند، كورانند، و بازنمىگردند!
پس براي دفع تيرهاي ناراستين دروغگويان يا شايد هم ره گم كردگان، مي خواهم از او بنويسم. استادي كه بسياري را به خودشان بازگردانيد و حقيقت وجودشان را كه سالها بود به خاكستر فراموشي سپرده شده بودند را بيرون كشيد... و آنكه خود را بشناسد خداي خود را نيز خواهد شناخت... او روياي پرواز را در ما بيدار كرد و چه زيبا به زبان ما و براي نسل ما سخن گفت. او در هزاره ي سوم تاريخ كه زندگي براي بسياري از انسانها طعم باخته است، طعم زندگي و اميد را به ما چشانيد. و امروز چه ناجوانمردانه به جرم از حقيقت گفتن، (در سلول انفرادي زندان اوين 5 ماه را پشت سر گذاشته است.) از او خواهم گفت. از استاد پيمان فتاحي كه دوستدارانش او را استاد ايليا ميم رام الله مي خوانند.
